معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

310

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

رجعنا الى القصة آورده‌اند از وهب بن منبّه كه چون مالك ذعر ، آن مالك ممالك حسن و جمال را به لباسهاى فاخر و خلعتهاى زاهر آراسته در صف « من يزيد » در موقف اماء و عبيد درآورد و خريداران « 1 » بر يكديگر مىتاختند و بها زياده مىساختند و قطفير كه ملقّب به عزيز بود در آن زمان گنجور خزاين و دستور ملك ريان « 2 » بود كه پادشاه زمان و فرمان‌گذار دوران بود ، در آن مجمع حاضر آمده ، زليخا را نيز دستور حضور داده بر غرفه برآمده « 3 » تا نظرش بر يوسف افتاد صورتش را با آنكه « 4 » در خواب ديده بود موافق يافت ، فى الحال سلطان عشق بر دل « 5 » استيلا يافته ، دلش را مغلوب سرپنجه مهر خويش گردانيد ، چنان كه از هوش برفت و از عالم بىشعور گشت . چون بعد از فرصتى به هوش آمد كنيزكش پرسيد كه ملكه را چه واقعه افتاد گفت : اين آن مقصود منست كه مدّت چندين سال در آرزوى ديدار وى مىبوده‌ام ، و اين همه محنت در محبّت وى مىكشيده‌ام . آرى عزيز من محبت را محنت لازم است « 6 » . نقلست : كه يكى از شيخ شبلى سؤال كرد كه : در اين چه حكمت است كه هر كه دعوى محبّت الهى جلّ و علا كند او را به تازيانهء بلا ادب كند و محنت و

--> ( 1 ) - الف : از هر طرف . ( 2 ) - ح : و دستور ملك ايشان بود . ( 3 ) - الف : بود تا نظاره آن هنگامه كند ناگاه نظرش . ( 4 ) - الف - ح : آن صورت دلربا . ( 5 ) - الف - د : آن ضعيفه ناتوان . ( 6 ) - الف : و عافيت را بلا ملازم .